

بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گفتم:کسی نمیدونه تو دلم چی میگذره،گفتی:إن الله بین المرء و قلبه…خدا حائل است میان انسان و قلبش(إنفال/ )
گفتم:کسی را ندارم،گفتی:نحن أقرب إلیه من حبل الورید ما از رک گردن به تو نزدیکتریم(ق/۱۶) گفتم:ولی انگاراصلا منو فراموش کردید!
گفتی:فاذکرونی،اذکرکم…من را یاد کنید،تا به یاد شما باشم(بقره/۱۵۲)
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟
یا بدان شهله شمعی که بلرزد به نسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب؟
به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سفید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم؟
به یکی چشمه نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم...؟
مهدی سهیلی
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
قیصر امین پور
خدایا اگر همه چیز در سرنوشت مانوشته شده است،
پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟!
پروردگار خندیدو گفت:شاید من نوشته بودم که هر چه آرزو کرد…
تن فروشی خواهرش و گریه مادرش از بی پولی ست،
در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است!
من شهید ره عشقم
جز عشق ندانم هیچ دگر
من زاهد پیمانه پرستم
جز می نشناسم هیچ دگر
واله که زهد من به ریا نیست
بی می ناب زیستن نتوانم دگر
من مست هشیارم، به از صد زاهد آگاهم
جز سخن عشق ندارم سخنی دگر
حد نزنم زاهد
که جز می ندارم هیچ دگر
خودم گفتم
جانا دورم زبرت
یاد تو دغدغه ذهن من است
خاطراتت هر لحظه مهمان من است
در گلستان جهان ندیدم چون تو گلی، جانا
به دادم برس که بوی زلف تو درمان من است
دیشب تا وقت سحر دعاگوی تو بودم، جانا
چه کنم که برق چشمانت آرزو و دعای من است
مبر از یادم، مکن فراموشم، جانا
بودن لحظه ای در خاطرت تنها امید و دلخوشی من است
پر از عشق و پر از شور توام
شوق دیدار تو تنها اشتیاق من است
خودم گفتم ببخشید اگه نقص هایی داره
یه سری از دلا درشون بازه می فهمی تو دلش چیه...ولی یه سری از دلا هس که درش بسته است.
انقدر بسته نگهش میدارن که بالاخره یه روز مجبور میشن بشکننش و همه چیز خراب میشه
- در ِ دل ِ آدم چجوری باز میشه؟
در ِ دل ِ آدم با درد دل ِ که باز میشه...
امروز در اوج دلتنگیم و د خلوت خیالم خاطراتت را مرور میکردم و تو را میخواندم
تو را میخواندم که با هر نفس در من فرو میروی و مرا ویران میسازی...
دوری تو دیگر عادت هر تنهاییم شده!
دیگر به " دوری و دوستی " عادت کرده ام
چه گویم که سزای دوست داشتن در این زمانه این است
چه گویم که خورشید دگر در دلم طلوع نمیکند
چه گویم...
با خود میگویم فردایی خواهد آمد پر از " تو " ولی دلم آرام نمیگیرد، آخر از این دسته حرف ها زیاد شنیده دل پاره پاره من
" تو " دیگر واژه ایست غریب برای من، چون " تو " در " من " ذوب شدی و من بجز تو و تو جز من نیستی...
شب به شب با خیالت زنده ام و روز به روز با خاطراتت
می بینی؟
می بینی دیگر سوی چشمانم روشنایی را درک نمی کنند و فقط چهره ماه تو را می بینند!
دیگر اشک هایم توان یاری چشمانم را ندارند
اشکهایم منتظر آمدن تو هستند و فقط در آغوش تو جاری می شوند
پس بیا!
بیا و تری چشمانم را بپذیر
بیا و سردی دستانم را بپذیر
بیا و دل شکسته ام را بپذیر
بیا!
بیا که نیازمند توام و می دانم که مرهم دل شکسته ام تنها تویی
بیا!
دلنوشته ای بود از خودم، ببخشید اگه بده:)
تبلیغات 